تبليغاتX
کهکشان راه عشق

کهکشان راه عشق

عاشقانه

سلام

امیدوارم که خوب وسلامت باشین

امروز جمعه است میدونید که عصر های جمعه چقدر دلگیره

منم امروز بیرون نرفتم وخونه موندم

نمیدونستم چیکار کنم گفتم یه سر به وبم بزنم ویه چیزایی بنویسم

اول که تشکر میکنم از همه ی شما دوستای گلم که همیشه من رو مورد محبت خودتون قرار میدین

راستش چند روزی یه کار رو شروع کردم و با اجازه شما یه بوتیک گذاشتم

اسمشم گذاشتم اسپارت

خلاصه دیگه سرگرم هستیم

دیگه کمتر وقت میشه به وب سر بزنم وشاید دیر دیر آپ کنم

محرم هم که نزدیکه

بازم محرم شد وشب ها تو حسینیه ها

منم پیشاپیش محرم حسینی رو تسلیت میگم

دیگه نمیدونم چی بنویسم

پر حرفی هم زیاد خوب نیست

مواظب خودتون باشین

خداوند یار ونگهدار همگی

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 17:23 توسط مسلم |


مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
در خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز ِ تلخی همچو روزان ِدگر
سایه ای زِ امروزها، دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
.
.
.
.
.
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
.
.
.
بعدها نام مرا باران و خاک
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:59 توسط مسلم |


       تولد                        تولد

                تولدم مبارک

   سلام

  هفدهمی که گذشت ۱۹ ساله شدم ولی چون کامپیوترم مشکل داشت حالا آپیدم

۱۹سال گذشت گاه خوب گاه بد. از خدا ممنونم که به من فرصت زیستن داد.

آپم رو هم گذاشتم زمانی که نزدیکا دنیا اومدنم بود

تولد امسالم هم افتاد یکی از روزهای خوب خدا.همه روزه خوبن اما جمعه یه چیز دیگست.تولد دوباره ی مهدی موعود

براتون کیک هم تدارک دیدم.به اندازه بردارین به بقیه هم برسه  هر کی هم دوست داشت هدیه بهم بده بهم خبر بده آدرس بدم بفرسته

 

  شاید به خواب یا به رویا

یا چیز دیگر مثل این

دیدم دارم چه پیش رو

چون پا نهادم

گریه کردم

کوتاه میگویم سخن

فرصت ندارم

ترسم که اشک حسرتم بر گونه آید. 

 

حیفم اومد این رو ننویسم

روزی که به دنیا امدی عریان             جمعی به تو خندان تو بودی گریان

کاری بکن ای دوست که وقت رفتن      جمعی به تو خندان تو باشی گریان

 

 

                                 

 

 

                                      

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 13:51 توسط مسلم |


و بعد از رفتنت...

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن تنهايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا ؟شايد خطا كردم
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد كه من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت درياچه بغض كرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو ام برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بي وفايي بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت و پروانگی مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 15:36 توسط مسلم |


دوباره آسمان این دل ابری شده ...

 

دوباره این چشمهای خسته بارانی شده ....

 

دوباره دلم گرفته است و شعر دلتنگی را برای این دل میخوانم....

 

میخوانم و اشک میریزم ، آنقدر اشک میریزم تا این اشکها تبدیل به گریه شوند...

 

در گوشه ای ، تنهای تنها و خسته از این دنیا ....

 

دوباره این دل بهانه میگیرد و درد دلتنگی را در دلم بیشتر میکند.....

 

خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که آسمان ابری می شود...

 

خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که پرنده در قفس اسیر است و با نگاه

 

معصومانه خود به پرنده هایی که در آسمان آزادانه پرواز میکنند چشم دوخته است...

 

دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب ، مثل لحظه سوختن پروانه ، مثل لحظه شکستن

 

 یک قلب تنها ...

 

دوباره خورشید می رود و یک آسمان بی ستاره می آید و دوباره این دل بهانه میگیرد...

 

به کنار پنجره میروم ، نگاه به آسمان بی ستاره ....

 

آسمانی دلگیرتر از این دل خسته ....

 

یک شب سرد و بی روح ، سردتر از این وجود یخ زده.....

 

خیلی دلم گرفته است ، احساس تنهایی در وجودم بیشتر از همیشه است....

 

تنهایی مرا می سوزاند ، دلم هوای تو را کرده است....

 

دوباره این دل مثل چشمانم در حسرت طلوعی دیگر است....

 

آسمان چشمانم پر از ابرهای سیاه سرگردان است ، قناری پر بسته در گوشه ای از

 

قفس این دل نشسته و بی آواز است....

 

هوا ، هوای ابریست ، هوای دلگیریست....

 

میخواهم گریه کنم ، میخواهم ببارم ....

 

دلم میخواهد از این غم تلخ و نفسگیر رها شوم ....

 

اما نمی توانم.....

 

دوباره دلم گرفته است ، خیلی دلم گرفته است...

 

اما کسی نیست تا با من درد دل کند ، کسی نیست سرم را بر روی شانه هایش بگذارم

 

و آرام شوم.... هیچکس نیست....!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 2:56 توسط مسلم |


             ایام سوگواری مولای متقییان امیر مومنان نور چشم نبی اکرم علی (ع)

                                                را تسلیت عرض میکنم

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 13:56 توسط مسلم |


 

 

 

 مردي براي اصلاح سر و صورتش به  آرايشگاه رفت. در حال كار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت. آنها در مورد موضوعات و مطالب مختلف صحت كردند. وقتي به موضوع«خدا» رسيدند آرايشگر گفت: «من باور نميكنم خدا وجود داشته باشه.»

مشتري پرسيد: «چرا باور نميكني؟»

«كافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سر پرست پيدا مي شد؟

 نبايد اين همه درد و رنج وجود داشت. نمي تو اگر خدا وجود مي داشت. نمي توانم خداي مهرباني را تصور كنم كه اجازه دهد اين چيزها وجود داشته باشد.»

مشتري لحظه اي فكر كرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر‍ و بحث كند. آرايشگر كارش را تمام كرد و مشتري از مغازه بيرون رفت. به محض اين كه از آرايشگاه بيرون آمد در خيابان مردي را ديد با موهاي بلند و كثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نكرده. ظاهرش كثيف و ژوليده بود. مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگر گفت:

«مي داني چيست به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.»

آرايشگر با تعجب گفت:

 «چرا چنين حرفي مي زني؟ من اينجا هستم من آرايشگر هستم. من همين الان موهايت را كوتاه كردم!»

مشتري با اعتراض گفت:

«نه! آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچكس مثل مردي كه آن بيرون است با موهاي بلند و كثيف و ريش اصلاح نكرده پيدا نمي شد.»

«نه بابا آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است كه مردم به ما مراجعه نمي كنند.»

مشتري تاييد كرد:

«دقيقا! نكته همين است. خدا هم وجود دارد!

فقط مردم به او مراجعه نمي كنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است كه اين همه درد و رنج وجود دارد.»

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:29 توسط مسلم |


 درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلب همون کسي بود که چندساله پيش دل منو شکسته بود

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 15:34 توسط مسلم |


+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 15:56 توسط مسلم |


 

باران را دوست دارم و تصور میکنم باران نیز مرا دوست می دارد.
باران! این دوست داشتن را دوست می دارم زیرا که پیوندیست بین من و تو پیوندی به وسعت آبی
آسمان و سپیدی ابرها. این را می نویسم تا به تو بپیوندم چونن پیوند تو نا گسستنی ترین پیوندها
-ست.
باران! تو ای فراتر از همه ی وجود و ای پاک ترین مقدسات آسمانی امشب بر من ببار می خواهم
امشب از تمام شبهای عمرم پاک تر بشوم.... بر من ببار می خواهم امشب آخرین شب دلتنگیم
باشد.
بر من ببارکه شاید از پاکی و روشنایی تو گل وجودم دوباره جان گیرد.گلی که دست پشیمانیم
گلبرگهایش را پرپر کرده است. دلم امشب تاریک است شمع وجودش را سردی نفسهای مسافر
طرد شده خاموش کرده . امشب جرعه ای عشق می خواهم برای روشنای اش.
باران! ای بهترین بهانه برای اشکهای شبانه ی من ای طلوع دوباره عشق بر من ببار و مگذار غبار
غم همچنان بر تن خسته ام بماند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 15:49 توسط مسلم |


    کودکی دخترکی موقع خواب                                                        

             سخت پا پیچ پدر بود از او می پرسید

                                                                  زندگی چیست پدر؟؟

                   پدرش از سر بی میلی گفت:

                                                                        زندگی یعنی عشق

                     دخترک بادل پر شور گفت:

                                                                    عشق را معنی کن

                         پدرش داد جواب:

                                                  عشق یعنی بوسه ی گرم تو بر گونه من

                           دخترک خنده برآورد زشوق

                                                                   گونه های پدرش را بوسید

                           زان پس گفت پدر:

                                                   عشق گر بوسه بود بوسه هایم همه تقدیم تو باد

                                            

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:17 توسط مسلم |


           بی تو مهتاب شبی                باز از آن کوچه گذشتم

             همه تن چشم شدم             خیره به دنبال تو گشتم                                             

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم                شدم آن عاشق دیوانه که بودم

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم        پر گشودیم ودر آن خلوت دلباخته گشتیم

                                         ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن             لحظه ای چند بر این آب نظر کن                 

    با تو گفتم حذر از عشق ندانم!                     سفر از پیش تو هرگز نتوانم!  توانم!

           روز اول که دل من به تمنای تو پر زد            چو کبوتر لب بام تو نشستم

                    تو به من سنگ زدی          من نرمیدم              نگسستم

     باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم       تا به دام تو در افتم همه جا گشتم وگشتم

                                         حذر از عشق تو هرگز ندانم! نتوانم

                                           یادم آید دگر از تو جوابی نشنیدم

                                                پای در دامن اندوه کشیدم 

                                                   نرمیدم !    نگسستم!!!

                                  رفت و در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

                                             نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

                                                نکردی دگر از آن کوچه گذر هم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:57 توسط مسلم |


سلام عرض می کنم خدمت همه ی دوستای خوبم

                   عید رو به همگی تبریک میگم

              امیدوارم که تعطیلات بهتون خوش بگذره

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 0:7 توسط مسلم |


 

بگذار نوازش انگشتانت

 

سیمهای زندگی ام را به صدا در آورد

 

و نغمه ای بسازد که هم از آن توست

 

و هم از آن من

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 22:32 توسط مسلم |


عشق به آخر خواهد رسيد پيش از آنكه من به عشق برسم

همچون زندان خواهمش ديد

گل‌ها را مي‌بينم

چنان زيبا

كه گويي راه مي‌روند

و چشمان گريان

كنارشان پرپر مي‌شوند.

 

عشق به آخر خواهد رسيد اما من خواهم گفت

در شب‌هايي از

ملافه، پلك، باد و زنجره

من در روز تن تو وارد شده‌ام.

 

خواهم گفت

كه از تو زيسته‌ام

و در آن حال مي‌ميرم

كه گلبرگ به گلبرگ

از پله‌هاي خاطره پايين مي‌روم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 22:28 توسط مسلم |


سلام.بعد از مدتی که نبودم باز اومدم

اومدم باز اومدم پشت پا به رسم این دنیا زدم اومدم تا.................

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:36 توسط مسلم |


 

شمعداني ها مي سوزند

در تنفس بادهاي مسافر.

بادهاي غريبي كه نشاني در غربت پستو هاي بي كسي دارند.

كجاي اين پستو جا گرفته ام كه گوشه گوشه ي حرارت هجوم بوسه هاي پنهاني اش سيرابم نمي كند.

زبانم،

سويي ندارد،.

 

عشقي بايد تا روشن بماند...

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:27 توسط مسلم |


 به كودكي گفتند :عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت آهي كشيد و سخت گريست. به گل گفتم: عشق چيست؟ گفت : از من خوشبو تره به پروانه گفتم: عشق چيست؟ گفت :از من زيبا تره به شب گفتم عشق چيست؟ گفت: از من سوزنده تره به عشق گفتم تو آخر چه هستي ؟؟؟ گفت نگاهي بيش نيستم اگر از شما بپرسندعشق چيست ؟شما چه ميگوييد؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:24 توسط مسلم |


یه روز دوستی از عشق پرسید: فرق ما دو تا چیه؟
عشق گفت: تو با یه سلام شروع میشی ولی من با یک نگاه
عشق از دوستی پرسید: حالا از نظر تو فرق ما دو تا چیه؟
دوستی گفت:من با یه دروغ تموم میشم و تو با مرگ

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 15:59 توسط مسلم |


زندگی مثل بازی شطرنجه

اگه بازی نکنی میگن بلد نیستی

اگه بد بازی کنی میبازی

اگه خوب بازی کنی همه دوست دارن شکستت بدن

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 14:14 توسط مسلم |


سلام
اسمم مسلم
متولد آبان 1368
ساکن شهر برازجان
استان بوشهر
عاشق فوتبال وفوتبالیستم
البته درس خون هستم
ریاضی میخونم
وبلاگ رو هم دوست دارم ونوشتن رو
بیشترم وقتی دلم میگره سراغش میام و آپ میکنم
مرسی از شما که قابل دونستین وپیش من اومدین
امیدوارم که دوستای خوبی برا هم باشیم
با نظرای قشنگتون بهم دلگرمی بدین
آیدیم رو هم میزارم
wanted_boys0111


بخش اصلی سایت


HOME

E-Mail
.BAHAR 20.


آرشیو مطالب

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385


لینک دوستان

ملوان عاشق(داداشم)
ستاره های سربی-هادي
عشق هزار و يك شب-محمد
شايان
باران
پسري در شب
سكوت شيدايي
كلبه تنهايي
دشتستان عشق- وحيد
يك نياز عاشقانه
هر چي تو بگي
فراموش شده -مهتاب
به نام نامی سکوت
minos
لیلی + مجنون
آسمان
یا ضامن آهو
مسافر
شمیم
آرام
شهر دلا (النا)
عضو شو بازی کن جایزه ببر
به نام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت
چشم انتظار
هزار و یک شب-بهار
علی رستمی
عشق ممنوعه-هدی
آوای سکوت-سپیده
سیمرغ عشق - نگار
جادوی مهتاب - عاطفه





فالنامه

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

حالا كليد فال را فشار دهيد

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ


بازديد سايت



تعداد بازديدها: